بوی گردنکشی از پیرهنت میآید
چقدر سرخی لبهای تو دامنگیر است
مثل این است که خون از دهنت میآید
به دست راهزنی پاک و خوش سلیقه بیفتد!
چه میشود که در انبوه تیرهای پیاپی
نگاه تیر خلاصی به این شقیقه بیفتد
تو را به رستخیز
مرا خراب کن !
که رستگاری و درستکاری دلم
به دستکاری همین غم شبانه بسته است.
که فتح آشکار من
به این شکستهای بی بهانه بسته است